
از خیال من تا رسیدن تو به خودم چیزی نمانده تا آبهای مهال
از سر وجب هایم سر برود
روی نوک انگشتان پایم ایستاده ام با گردنی افراشته از لابه لای شعرهایم تا بیایی
تا به داد من رسی!!!!
افسان+ه
27/10/90

از خیال من تا رسیدن تو به خودم چیزی نمانده تا آبهای مهال
از سر وجب هایم سر برود
روی نوک انگشتان پایم ایستاده ام با گردنی افراشته از لابه لای شعرهایم تا بیایی
تا به داد من رسی!!!!
افسان+ه
27/10/90

دکمه ی پیراهنت را باز کن
باردیگر ساز شعر آغاز کن
جرعه ای از عشق خود بر من بنوش
این غزل را هم خودت آواز کن
دست بر دستم بزار این لحظه را
شست شوقم را بگیر و ناز کن
یک غزل اط چشم تو خواهم سرود
تا ابد در شعر من پرواز کن
پرده بردار از خیال هر شبم
روبگردان این گره را باز کن!!
افسان+ه
17/10/90

حصار حوصله تنگ است بیا و کاری کن
خزان مرگ دلم را خودت بهاری کن
لبان شعر و ترانه دوباره خشکیده است
بیا و مثل همیشه تو دل را آبیاری کن
شراب شعر بنوشان به چشم خمار و خسته
بیا بمان با من ،باری شب زنده داری کن
شبیه آینه حیران شدم نمی بینی ؟
بزن به شیشه ی قلبم ، خرابکاری کن
شیشه به شیشه بشکن و دوباره مرا دریاب
رازهای نگفته را بخوان و رازداری کن
ببین دردهایی که در من خزیده اند
برای غربتم بیا و دمی گریه- زاری کن
پر از سیاهی و پر از کبودی شدم ، نگاهم کن!
به آخر خط رسیده ام کمی مریضداری کن
نور چشمت را به سمت شب شعرم بتابان !!
خط بکش به بودنم مردم آزاری کن
حصار حصوله تنگ آمده خشاب شعر را بکش برمن
دوباره بمیران مرا در شعر، بیا و کاری کن !!!
افسان+ه
18/9/90

من از خاطره ات دست بر نمی دارم
از یادت رفته ام ولی ازخیالت دست بر نمیدارم
حالا که رفته ای و من مانده ام تنها
از تکه پاره های مانده ات دست برنمی دارم
دست نمی کشم از نوشتن وهمیشه خواندن و گفتن
از نوازش اسمت روی قلب شعر دست بر نمیدارم
نمی توانم راهم را جدا کنم ، دور شوم ازخودم آرام
نه از تو و نه از راه های رفته مان دست برنمی دارم
دست بر نمیدارم از بودن با تو و یادت
حتی اگر بروی از بودنم دست برنمی دارم
توکه نه بوده ای و نه هستی این روزها !!!
ولی ببین من هنوز هم دست برنمیدارم!!!؟
سیگار به سیگار دود میکنمت به روی آینه ها
حتی میان خواب و رویا ازتو دست برنمی دارم
به خون و آتش کشیده ام تمام لحظات نابم را
جدایی از تو وعشق ؟!!!از شعرو اشک وشراب ؟!نه !!!! دست بر نمیدارم
افسان+ه
2/9/90
شمع اتاقم را با آتش چشمهای تو روشن میکنم
آتش دامن مرا میگیرد و دامنم بر باد می رود و
تو لابه لای شعرهای من به باد میروی
واژه ها که از دست قلم می افتند
باد تمام چهاردیواری شعرکده ی فکرم را بغل می گیرد و تو به تاراج می روی
روشنای شعله های نیاز و عشق!
به باد می روی وخاکسترت روی خطوط جا می ماند باقی!....
سیمم را از پریز دنیا می کشم و فکرهایم پر از برفک می مانند
از نفس نمی افتم ولی ....
کلاغ ها روی سیم برق جلوی پنجره ی طبقه ی یازدهم
تاب می خورند و واژه های من از قلم می افتد
تو !
تمام فکرهایم را آتش می زنی
بگو آتش از جنس توست .... یا تو از جنس آتشی ؟؟
بتو که فکر میکنم گلهای دامنم پر پر میشوند
احساسم تاول میزند
شعرهایم تب می کنند!!!
بگو
تو از جنس آتشی یا ... آتش از جنس توست؟؟!
افسان+ه
25/7/90

ششهایم تو را نفس می کشند
چشمانم تو را میبیند
قلبم تو را می شمارد ....
نبضم تو را میزند ....
گوش کن : "تو.... . تو..... تو.....تو....."
کفشهایم تو را یادآوری میکنند به من ، تو بسته ای بندهای باز کفشهایم را
انگشتانم ... فقط با تو رام می شوند ... این آدمک های یاغی و از تمدن شهر فرار کرده
فکرم ... زبانم ….. شعرهایم تنها تو را میشناسند
مراحاطه کرده ای همیشه و همه جا !!!
افسان+ه
قسم به روزهای خیس پائیزی
تو بهترینی و ازخوب لبریزی
قسم به دوباره مردن درختان که
تو شعر را به دست من میریزی
شب سکوت کرده میان آینه ها
تا دوباره تو از تخیلم به پاخیزی
بیایی به سمت من و قلبم را
به آسمان یاد خودت بیاویزی
توملایمی و لطیفی اگرچه میدانم
تو تیزی خنجرجنگی، می ستیزی
نام تو را بردم و کاغذ برید حرفم را
فرار میکنی انگار از واژه میگریزی
تو در خلوتت مونسی نداری جز من
ولی از خودت دوری به خیال میخیزی
همچو باد آواره ام، تو ولی نسیم صبح دل انگیزی
قسم به پائیز و رنگهای تب دارش
واژه واژه عشق تو را تب دارم
قسم به شروع فصل آشنایی مان
هزار حرف نگفته با تو وخودم دارم
افسان+ه
11/7/90
فقط کمی به من و شعرم محبت کن
فقط کمی به دغدغه هایم عادت کن
خواهشاَفقط کمی به یاد من باش و
کفشهای من بودگیها را به پایت کن
من زیاد انتظار ندارم از تو و حست
عزیز من فقط حال واژه را رعایت کن!!!
از تو میگویم و شعر دوباره گر میگیرد
آب نیار حتی شعرهایم را فدایت کن
ببین مرا را میان شراب و شعله و آتش
طشر بزن... بکش عشق را بینهایت کن
زغال بیاور برای سرخی من و آتش عشقم
قدم به سینه ام بزن مرا مست رد پایت کن!!!!
افسان+ه
90/6/15